گنجور

 
قدسی مشهدی

به دل نمی‌گذری، تا کجا گذر داری

فکندی از نظرم، تا چه در نظر داری

سرت نمی‌شود از جام صحبت ما گرم

مگر خمار ز پیمانه دگر داری؟

نماند بر سر بالین من کسی، چه شود

مرا اگر ای اجل امشب ز خاک برداری؟

نکرده‌ای مژه‌ای تر به خون ز سنگدلی

ازین چه سود که صد چشمه در جگر داری

ز بوی باده من از خویش رفتم ای ساقی

مرا ز من خبری ده اگر خبر داری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

مرا به چاشنیی جانبی مگر داری

که گوشه ی دهنی خوش‌تر از شکر داری

ز دلبران که به حسن و جمال مشهورند

سر تو دارم و بس تا تو خود چه سر داری

اگر چه شهر پر از شاهدان چالاک‌اند

[...]

جهان ملک خاتون

صبا اگر به سر کوی او گذر داری

بگو چه از بت رعنای من خبر داری

به سالها نفسی یاد ما کند یا نی

تو حال زار دل عاشقان ز بر داری

اگرچه یاد من خسته دل نمی آرد

[...]

جامی

شنیده ام که به گلچهره ای نظر داری

ز شوق لاله رخی داغ بر جگر داری

مکن مکن که ز خیل پریوشان هر سو

هزار عاشق دیوانه بیشتر داری

چو روی خویش در آیینه می توانی دید

[...]

وحدت کرمانشاهی

رخی چو لاله و زلفی چو مشک تر داری

لبی چو غنچه دهانی پر از شکر داری

ز تنگی دهن غنچه عقل حیران است

ولی ز غنچه دهانی تو تنگ‌تر داری

تو را که گوش به نای نی است و نغمه چنگ

[...]

صامت بروجردی

عجب محبت سختی به این پسر داری

که باشد او که تو از رتبه‌اش خبر داری

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه