گنجور

 
قدسی مشهدی
 

دردت به دل رسیده و از دل به داغ هم

مجلس بود به روی تو گرم و ایاغ هم

دردی عجب نشسته مرا در کمین دل

ترسم دل مرا نگذارد به داغ هم

معشوق هرکه هست در این انجمن، تویی

پروانه از برای تو سوزد، چراغ هم

بی می، ز بس گرفتگی دل درین بهار

ترسم که غنچه‌ای نگشاید به باغ هم

گر فکر شعر کم کنم، از من عجب مدار

دارم هزار فکر و ندارم دماغ هم

قدسی ز بس که آمده بودم ز دل به جان

نی بینمش به سینه، نه گیرم سراغ هم