گنجور

 
قدسی مشهدی

دردت به دل رسیده و از دل به داغ هم

مجلس بود به روی تو گرم و ایاغ هم

دردی عجب نشسته مرا در کمین دل

ترسم دل مرا نگذارد به داغ هم

معشوق هرکه هست در این انجمن، تویی

پروانه از برای تو سوزد، چراغ هم

بی می، ز بس گرفتگی دل درین بهار

ترسم که غنچه‌ای نگشاید به باغ هم

گر فکر شعر کم کنم، از من عجب مدار

دارم هزار فکر و ندارم دماغ هم

قدسی ز بس که آمده بودم ز دل به جان

نی بینمش به سینه، نه گیرم سراغ هم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

ای در غم تو حاصل من درد و داغ هم

آشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم

یکشب، ز چهره مجلس ما را فروغ ده

تا شمع گوشه ای بنشیند، چراغ هم

سودای کویت از سر من میبرد برون

[...]

شاهدی

بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم

با تو به درد خوش بردم دل به داغ هم

جایی که آفتاب رخت نور گسترد

آنجا چه جای شمع و چه جای چراغ هم

با قامت چو سرو تو و سبزه خطت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه