گنجور

شمارهٔ ۳۲۲

 
قدسی مشهدی
قدسی مشهدی » غزلیات
 

دارم دلی، اما چه دل، صدگونه حرمان در بغل

چشمی و خون در آستین، اشکی و طوفان در بغل

باد صبا از کوی تو، گر بگذرد سوی چمن

گل غنچه گردد، تا کند بوی تو پنهان در بغل

نازم خدنگ غمزه را، کز لذت آزار او

از هم جراحت‌های دل، دزدند پیکان در بغل

کو قاصدی از کوی او، تا در نثار مقدمش

هر طفل اشک از دیده‌ام، بیرون دود جان در بغل

بخت مرا از تیرگی، صبح فراق و شام غم

پرورده چون طفل یتیم، این در کنار آن در بغل

برقع ز عارض برفکن یک صبحدم، تا جاودان

گردد فرامش صبح را، خورشید تابان در بغل

قدسی ندانم چون شود، سودای بازار جزا

او نقد آمرزش به کف، من جنس عصیان در بغل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام