گنجور

 
قدسی مشهدی

گیرم ز دل به بادیه غم، سراغ خویش

باشد چو آفتاب، دلیلم چراغ خویش

بلبل شود ملول، چو گل بو کند کسی

در باغ ازان چه غنچه بگیرم دماغ خویش

در باغ، ما و لاله ز یک خاک رسته‌ایم

هرگز نیفکنیم سیاهی ز داغ خویش

از داغ دل، ز شکوه ببندد دهان خود

گر لاله را بریم به گلگشت باغ خویش

بوی می‌ام ز خویش برد، می چه حاجت است

چون لاله بشکنم به نسیمی ایاغ خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قدسی مشهدی

آغشته‌ام چو پنبه ز خوناب داغ خویش

منت ز شاخ گل نپذیرم به باغ خویش

چون آفتاب با همه کس گرمخون مباش

پروانه را دلیر مکن بر چراغ خویش

بوی گلم دماغ خراشد درین چمن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه