گنجور

 
قدسی مشهدی
 

عشقت اقرار به دل آرد و انکار برد

همچو صیقل که صفا بخشد و زنگار برد

بیخودی لازمه عشق بود، ورنه چرا

هرکه را بر سر کار آورد، از کار برد؟

که به غربت فکند تنگدلان را زوطن؟

باغبان کی گل نشکفته به بازار برد؟

سوختم ز آتش دل، نیست شفیعی که مرا

به بهشت قفس از عرصه گلزار برد

خوشنما نیست مددکردن افشاگر راز

کس چرا بیهده از آینه زنگار برد؟

به گداپیشگی از عشق بتان شهره شدم

تا کیم دیده به دریوزه دیدار برد؟

دلم از گریه به یاد خطش آسوده ز رنج

سبزه و آب روان علت بیمار برد