گنجور

 
قدسی مشهدی

دل در برم ز ناله پنهان لبالب است

ناقوس پرصداست کز افغان لبالب است

عشقم برد به میکده، زان روی که جای می

خم‌های او ز خون شهیدان لبالب است

هرگز به دل تصور مرهم نکرده‌ام

با آنکه ریش سینه ز پیکان لبالب است

ره نیست خواب را، که ز خونابه دلم

پیمانه‌وار دیده گریان لبالب است

زین چشم اشک‌بار و دل پاره‌پاره‌ام

روی زمین ز لولو و مرجان لبالب است

قدسی نمی‌زند مژه بر هم که دیده‌اش

از آرزوی دیدن جانان لبالب است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیر شهرستانی

از جلوه تو چشم دل و جان لبالب است

هر برگ غنچه ام ز گلستان لبالب است

در شیشه خانه دل ما کز هوا پر است

پیمانه از درستی پیمان لبالب است

شد حشرو یک سخن به لبش آشنا نشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه