گنجور

 
غبار همدانی
 

بر گردنم از مویت پیوسته طناب اولی

سرپنجه ات از خونم همواره خضاب اولی

در خُمّ فلاطونی اسرار محبت نیست

یک چند فرو رفتن در خُمّ شراب اولی

عشق آمد و عقلم را در پرده نهان فرمود

کاین صورت بی معنی در زیر نقاب اولی

چون وصل میسّر شد دل ناله فزونتر کرد

چون عیش فراهم شد با چنگ و رباب اولی

این مسجد اگر روزی میخانه تواند شد

محراب و شبستانش امروز خراب اولی

بر شیشه بنه پنبه چون موی سپید آید

صهبای کهن خوردن در عهد شباب اولی

چون عمر گرامی را با وصل درنگی نیست

گر هجر فراز آید البته شتاب اولی