گنجور

 
غبار همدانی
 

چندانکه جهد کردم با زهد و پاسایی

دل را ز دام زلفت ممکن نشد رهایی

بگشا گره ز کارم کاندر جهان نیاید

جز عقده های زلفت از کَس گره گشایی

با شیخ الفت ما البته راست ناید

ما صوفئیم و بدنام او زاهد ریائی

ساقی بیا که گر دوست بیگانگی ز ما کرد

ما با کسی نداریم پروای آشنایی

دی پیر می فروشم گفت از سر نصیحت

تا در ده خدائی بگذر ز کدخدایی

کشتی شکستگان را چون بخت واژگون شد

گشتند غرق دریا از لاف ناخدایی

رحمت نگر که هرگز از عاجزان مسکین

دوری نمیکند دوست با وصف کبریایی

در عین دل شکستن در کار دلنوازیست

در حال جان ستانی مشغول جان فزائی

بر حال زارم اکنون جانانه رحمت آورد

کافر و رنج حرمان بر صدمت جدائی

خوشتر ز زندگی چیست مردن به نامرادی

بهتر ز کامرانی ماندن به بینوائی

دست از طلب ندارم زین پس که مرد درویش

کشکول خویش پر کرد از دولت گدائی

هرگز غبار ازین بحر بیرون نمیبری جان

کس در جهان ندیدست بی دست و پا شنائی