گنجور

 
غبار همدانی
 

ای نهان ساخته رخ در تُتُق پردۀ غیب

پرده حیف است برآن چهره که عاریست ز عیب

ما ز خود بینی خود مانده به وَهمیم و گمان

ور نه با جلوۀ ذات تو چه جای شک و ریب

ساقی ار بادۀ گلگون کند ایگونه به جام

به می آلوده شود خرقۀ پرهیز صهیب

گرچه دانم که بسوزد همه ذرات جهان

کاش مُنشق شدی از رنگ رخت پردۀ غیب