گنجور

 
غبار همدانی
 

برآنم که گر جامی آرم به چنگ

زنم سنگ بر شیشۀ نام و ننگ

از آنم شتاب است در دور جام

که دوران عمرم ندارد درنگ

نیندیشم از سختی راه دور

نباشد گرم توسن بخت لنگ

گر افتد بدستم گریبان مرگ

در آغوش جان گیرمش تنگ تنگ

اگر غرق دریای اشکم چه باک

نترسد ز طغیان دریا نهنگ

نرنجم که جانانه ام دست بست

اگرچه به دشمن دهد پالهنگ

بده ساقی آن آب یاقوت فام

ببین بر رخم اشک بیجاده رنگ

چه تدبیر کرد آن خردمند مرد

که پای طرب بست بر پای چنگ

مزن دم ز ناگفتنی کز کمان

چو بگذشت واپس نیاید خدنگ