گنجور

 
غبار همدانی
 

از کف ما عشق دامان شکیبایی کشید

دیدی ای دل کار ما آخر به رسوایی کشید

از مسلمانی چلیپا زلف ترسا بچه ای

آخرم در حلقۀ زنّار ترسایی کشید

گاه گاهم رخ نماید آن پری پیکر به خواب

بی سبب نبود اگر کارم به شیدایی کشید

هرکه بار عشق جانان را بدوش جان نهاد

بار یک عالم مصیبت را به تنهایی کشید

من ندادم دل به دست او ز روی اختیار

او دل از دستم به بازوی دلارایی کشید

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.