گنجور

 
غبار همدانی
 

ساقیا لبریز کن پیمانه را

یا بمن بنما ره میخانه را

کو کمند زلف آن زیبا نگار

تا به بند آرم دل دیوانه را

شمع از عشق تو میسوزد که سوخت

گرمی شوقش پر پروانه را

بوی مِی هوشم چنان از سر ربود

که غلط کردم ره میخانه را

آشنایان را کند پامال جور

تا بدست آرد دل بیگانه را