گنجور

 
قطران تبریزی
 

اگر بمهر من آن ماه را نیاز آید

چنانکه زود برفتست زود باز آید

برزم رفت و بسی رنج نابسازی کرد

رسد بباده خوری باز بزم ساز آید

همی دهیم براه فراز کردن چشم

امیدوار که او ناگهی فراز آید

دراز وعده نگار است و من از او در بیم

اگر چه وعده اش از عشق من دراز آید

مرا ز فرقت آن ماه آفتاب طراز

ز خون دیده همی بر دو رخ طراز آید

اگر ببیند حور آن بت نیازی را

بدان نیازی هر ساعتش نیاز آید

پس از فراقش روزی مگر وصال بود

پس از نشیبی روزی مگر فراز آید