گنجور

 
قطران تبریزی

بهشت من بدو گیتی بجز سرای تو نیست

مرا بهشت و سرا هم بجز برای تو نیست

دلم نباشد راضی بدل ربودن آن

گه بسته با دل و جانی و او بجای تو نیست

تنم بپای ببست و دلم بپای ببست

مرا دو چشم و دل جانی ولی بپای تو نیست

هوای توبه تنم در روان شده است چنانک

بهر کجا بنهم دست جز هوای تو نیست

اگر همیشه وفا خوشتر از جفا باشد

وفای هیچکسم خوشتر از جفای تو نیست

خدایگانا جور و جفا نباید کرد

برانکه پیشه و کارش بجز وفای تو نیست

اگر سپهر برین درگه و سرای تو است

مرا سپهر جز از درگه و سرای تو نیست

اگر ببوسد پای من آسمان بمثل

عبیر و مشگم چون گرد خاکپای تو نیست

عزیزدار کسی را که دوستدار تو گشت

اگر سزای تو هست و اگر سزای تو نیست