گنجور

 
قطران تبریزی
 

رخ چو لاله شکفته بر گل سور

زلف چون میغ در شب دیجور

یابد از رنگ آن بهار بها

خیزد از بوی این بخار بخور

ویل کرده بر غم رنج مرا

ساج بر عاج و مشگ بر کافور

زان میان چون میان زنبورش

زرد و زارم چو زیر بر طنبور

تنگدل زان دهان چون سفته

برگ لاله بسوزن زنبور

شیره بارد همیشه دیده من

از غم آن دو خوشه انگور

می هجرانش می خورم هر شب

همه روز از دو چشم او مخمور

دهنش پر ز لؤلؤ منظوم

سخنش همچو لؤلؤ منثور

لیک با من سخن نگوید هیچ

گر بخواهم بر او هزار زبور

تن و جانم ز چشم او پیچان

دیده و دل ز زلف او رنجور

همچو از تیغ تیز میر اجل

خان و خاقان و قیصر و فغفور

تاج میران و مهتران جهان

ناصرالدین امیر ابومنصور

کین و جنگس دلیل ماتم و غم

مهر و صلحش نشان سور و سرور

نشود هیچ عیب از او پیدا

نبود هیچ غیب از او مستور

خیل ابخازیان از او مقتول

قوم قاوردیان از او مقهور

نکشد بار تیر او باره

نکند سود با سنانش سور

تیغش از لشگر و سران سپاه

کرد گرگان و کرکسانرا سور

گرچه از چه کشید بیژن را

رستم از دست تور دختر تور

در همه کارها که رستم کرد

نبود پیش رزم او مقدور

او بشمشیر میر فضلون را

بستد از کف کافران کفور

کافرانی دلیر چون رستم

میر شان چون فراسیاب غیور

پس از این هیچ نامه ای بجهان

نبود جز بفتح او مسطور

تخت شاهی از او شده روشن

همچو از نور ایزدی که طور

هرکه یک سطر مدح او بنوشت

نکشد رنج نیزه و ساطور

کشتگان نیاز و سختی را

جان دهد جود او چو نفخه صور

ای امیری که مر تو را هستند

همه میران و سرکشان مأمور

هر سرابی ز تو شود دریا

هر خرابی ز تو شود معمور

آن کسی کایزدش کند یاری

و آن تنی کش خرد بود دستور

بر سپاه مخالفان همه سال

چون تو باشد مظفر و منصور

بر زمین نام تو بمردی وجود

هست چون مه بر آسمان مشهور

جود و مردی ز تو عجب نبود

همچو از مشگ بوی و از مه نور

تو بخواهنده شادتر باشی

که بمعشوق عاشق مهجور

ناصبوری بگاه دادن خیر

باز هنگام کارزار صبور

هست چون نام تو بمردی وجود

هفت کوکب بر آسمان مشهور

مردی و رادی از تو هست پدید

نفرت و زشتی از تو هست نفور

هرچه یابی همه ببخشی پاک

نشوی غره زین جهان غرور

در دیاری بود که حرب کنی

جاودانه معصفری غصفور

بر زمینی شود که سازی بزم

سنگ چون زر و خاک چون کافور

ای بهنگام بزم چون بهرام

وی بهنگام رزم چون شاپور

دوری آن جوید از برت که بود

ببر دیو جان او مزدور

همه شادیست بهره جان ترا

شاد بادی ز کردگار غفور

همچو منشور دادیش بدهی

بدو گیتی دهادت او منشور

شکر این بنده از تو نیست عجب

که همه عالم از تو هست شکور

گر نیاید همی بخدمت تو

دار او را بمردمی معذور

که چنانست پایش از نقرس

که بر او چون قبور گشته قصور

تا بود زاری از نمودن دیو

تا بود شادی از شنودن حور

باد زاری ز دوستان تو فرد

باد شادی ز دشمنان تو دور