گنجور

 
قطران تبریزی
 

حور حریر سینه کام روان حوران

چشمم چو بحر دارد دل جایگاه بحران

بر ماه لاله کارد بر لاله مشگ بارد

پر مشگ لاله دارد رخسار و زلفش الوان

بر سرو باغ دارد بر گل چراغ دارد

مشگین دو زاغ دارد آن باغ را نگهبان

آن دلربای جادو دارد دو چیز نیکو

زیر عقیق لؤلؤ زیر پرند سندان

جان را بلای مونس دل را بلای هرکس

شکر شکن بمجلس لشگر شکن بمیدان

از سینه حریری دارد رخم زریری

هست آن بت سریری فخر بتان کاشان

چون او رود بصحرا گردد زمینش خضرا

چون او نبوده حورا چون او ندیده رضوان

با یار باشدم خوش باشم اگر در آتش

بی او نباشدم خوش در بزم راح و ریحان

رویش بگو نه گل وز غالیه بر او غل

زان غالیه است غلغل زان کاکلست افغان

آن ماه مهر ورزد چندانکه گوئی ارزد

چون زلف او بلرزد عنبر بباشد ارزان

از رنگ لعل و رویش پر برگ لاله کویش

شهر از شمیم مویش پر عنبر است و پربان

آن ماه سیم ساعد با طبع من مساعد

از دوستیش زاهد گردد بطبع شیطان

رویش بماه ماند زلفش بمشگ ماند

مژگانش جان ستاند چون خشت میر جستان

میر ا جل اوحد فرخ ملک مسدد

زو ملت محمد محکم فکنده بنیان

آن شاه ملک و ملت پشت و قوام دولت

دارد همیشه آلت شمشیر و جام و میدان

جائی که او نهد پی شکر شکن بود وی

از وی سحاب دردی گردد چو ابر نیسان

لشگر بدو طرا زد مجلس بدو نوازد

شاهی که سر فرازد بر خسروان دوران

دست و دلش گشاده طبعش لطیف و ساده

پیوسته خوان نهاده در پیش خوانش مهمان

گسترده چرخ نامش نزدیک خاص و عامش

آن گوهری حسامش زانست گوهرافشان

با هیچ شهریاری چون او سپاه داری

هرگز نباشد آری با این دلیل و برهان

گر خود هزار لشگر با او شود برابر

باز آید او مظفر دشمن رود بخذلان

بر صد هزار دشمن بیشک برافکند تن

دارد ز فر جوشن و ز بخت نیک خفتان

ابر است گاه رادی ماه است گاه شادی

شاها همیشه بادی بر تخت شهریاران

این عید باد میمون بختش بود همایون

با عیش باد مقرون با ناز باد همسان

با عیش روز و شب کن هم عیش و هم طرب کن

ناز و خوشی طلب کن داد از نشاط بستان