گنجور

 
قاسم انوار
 

جان گنه کار است و مجرم، رحمت جانان کجاست؟

قصه طغیان ز حد شد، سوره غفران کجاست؟

محو گرداند گناه عالمی را در دمی

یا رب آن موج کرم و آن بحر بی پایان کجاست؟

قصه فرعونیان از حد گذشت،ای پیر عقل

طالب جان را خبر کن،موسی عمران کجاست؟

ظلمت بو جهل بگرفتست عالم سربسر

درد بو دردا کجا شد؟ صفوت سلمان کجاست؟

عالمی اخوان شیطانند، با هم متفق

آخر، ای دانا، نشان نشائه انسان کجاست؟

از عطش جانها بلب آمد در این دریای ژرف

ساقی باقی شناسد چشمه حیوان کجاست

عشق سر مستست و میگوید بآواز بلند:

ما بجانان واصلیم، آن عقل سرگردان کجاست؟

طاعت بی درد را هرگز نباشد چاشنی

ناله مستان سرگردان بی سامان کجاست؟

قاسمی از دیو مردم نفرتی دارد عظیم

صولت غولان ز حد شد، صدمت سلطان کجاست؟