گنجور

 
قاسم انوار
 

تو نور یقین آمدی و رهبر راهی

از نور جمالت نتوان گفت: کماهی

عارف بگرفتست بیک حمله تجرید

از دولت دیدار تو از ماه بماهی

بی تو نتوانم نفسی زیستن، ای دوست

ای نور دل و دیده، که پشتی و پناهی

خاطر چه کند چون نکند توبه فراموش؟

چون رهبر راه آمدی و رهزن راهی

چندان که دویدم بجز از دوست ندیدم

جز دوست ندیدم به جهان آمر و ناهی

در زمره ما جمله سگان رهبر راهند

زاهد، تو رباهی و ندانم چه رباهی

قاسم، همه یاران بره توبه برفتند

تو توبه کن از خویش، که تقصیر و گناهی