گنجور

 
قاسم انوار
 

این سخن نیست باندازه که من میگویم

من نمیگویم اگر چند که من میگویم

خود سخن چیست؟ بگو: قصه اسرار ازل

تو مپندار که من با تو سخن میگویم

خود سخن گوید و خود می شنود، غیر کجاست؟

این سخن را همه جا سر و علن میگویم

دایم از حضرت آن دوست سخن خواهم گفت

چون نگویم؟ سخن از حب وطن میگویم

در سماع فرح عشق تو خوش میباشم

همه در «تن تن تن » در «تن تن » میگویم

سر اسرار ازل را ببیان می آرم

وصف آن گوهر دریای عدن میگویم

برخطا حمل مکن قول من، ای خواجه حکیم

وصف رخساره آن ماه ختن میگویم

بس عجب تشنه لبم، بهر تسلی دایم

سخن از لاله سیراب و سمن میگویم

من چو در لشکر عرفان تو منصور شدم

دایم از واقعه دار و رسن میگویم

پیش یعقوب ز یوسف خبری می آرم

با محمد سخن و یس قرن میگویم

چند گویید بقاسم که: سخن فاش مگو

قاسمی را چه گناهست؟ که من میگویم