گنجور

 
قاسم انوار
 

سینه مجروحست و عقل آشفته، خاطر بی قرار

دیده گریانست و جان مشتاق و دل امیدوار

عشق خونریزست و من حیران و صبرم منهزم

تیر مژگان تیز و چشمش مست و زلفش تابدار

آه دردآلود دارم، چون ننالم؟ آه! آه!

جان غم فرسود دارم، چون نگریم زار زار؟

گفت: خاک راه من شو، پای بر چشمت نهم

خاک شد چشم رهی در شاهراه انتظار

واعظ از حد میبرد، یا رب، برافکن پرده اش

تا ببیند اهل عالم کفر پنهان آشکار

جان باقی عشق می بخشد، حیات از عشق جوی

جان جاویدان نکوتر تا حیات مستعار

شاهدان اندر میان زاهدان تدبیر چیست؟

قاسمی: جویای گل هرگز نیندیشد ز خار