گنجور

 
قاسم انوار
 

در داستان عشق تفصی نمود یار

تکرار عشق کرد هزاران هزار بار

دستار و خرقها گرو جام باده شد

تا لمعه جمال تو دیدند آشکار

بردار بی مدار جهان اعتماد نیست

حسن وفا مجوی ازین دار بی مدار

بعد از وفات من چو بخاکم گذر کنی

از خاک تربتم شنوی نالهای زار

زین سان که حسن روی تو در جلوه آمدست

گر از جهان خروش برآید عجب مدار

در شهر می خرامی و جانها بر آتشست

زان زلف تابدار و زان چشم پرخمار

قاسم، اگر تو طالب راهی و عاشقی

چون جان طلب کنند، بده جان و سر مخار