گنجور

 
قاسم انوار

خانه ما روضه شد،چون مقدم رضوان رسید

دیده روشن شد،چو بوی یوسف کنعان رسید

قصه عشق زلیخا را کجا پنهان کنم؟

کین حکایت از سواد مصر تا صنعان رسید

پیش ازین در شهر جانها رفته بودی لایزال

شهر ایمن گشت،اکنون سنجق سلطان رسید

ساقیا، تا ذکر هشیاران نگویی بعد ازین

وقت هشیاران برفت و نوبت مستان رسید

ساقیا،ما را پیاپی ده قدح،کز فضل یار

حالت هجران گذشت و نوبت احسان رسید

چند گویی!واعظ،آخر از خدا شرمی بدار

نوبت جان در گذشت و نوبت جانان رسید

قاسمی،تا چند می نالی ز درد دل؟بگو:

دردها بگذشت،اکنون نوبت درمان رسید