گنجور

 
قاسم انوار
 

در هوایت عاشقان مستمند

روز و شب مدهوش و مست حیرتند

تا کجا خواهند رسیدن حال دل؟

هجر مشکل، یار ما مشکل پسند

یاد وصلش مس جان را کیمیا

خاک پایش چشم جان را سودمند

هرکه رویت دید نیکو بخت شد

وآنکه سودای تو دارد سربلند

گفته ای:از عاشقان رنجیده ام

تلخ چون شد،یارب،آن دریای قند؟

دور بودن از رفیقان تا به کی؟

جور کردن بر محبان تابچند؟

در ره او جان و دین و دل بباز

یاد دار از قاسمی این هر سه پند