گنجور

 
قاسم انوار
 

من رند خرابات مغانم چه توان کرد؟

آشفته و رسوای جهانم چه توان کرد؟

با یاد سر زلف چو زنجیر تو دایم

در حلقه سودازدگانم چه توان کرد؟

پیوسته مرا پیشه همینست که در عشق

نعره زنم و جامه درانم چه توان کرد؟

ناصح خبری گوید و پیغام و نشانی

من بی خبر از نام و نشانم چه توان کرد؟

من مست شرابم، چو چنینم چه توان گفت؟

من رند خرابم، چو چنانم چه توان کرد؟

واعظ دهدم وعده دیدار بفردا

این قصه شنیدن نتوانم، چه توان کرد؟

بر مذهب عشقست دل قاسم مسکین

چون خوشتر ازین راه ندانم چه توان کرد؟