گنجور

 
قاسم انوار
 

بی جمالت بوستان عیش ما را نور نیست

بی وصالت خاطر مهجور ما مسرور نیست

دور ماند از دولت جاوید و از بخت بلند

هر کرا اندر سر از سودای او صد سوز نیست

زاهدی را کاعتقادی هست با مردان راه

گر چه بس دورست جانش، لیک بس بی نور نیست

عارفی کو آشنای دوست باشد لایزال

گاه گاهی گردم از دوری زند، هم دور نیست

خواستم دادن نشانی از کمال حسن یار

لیک جانها را از آن جان جهان دستور نیست

ای فقیه، از ما مرنجان دل، اگر می میخوریم

جام سر مستان عشق از باده انگور نیست

با رقیب ما مگو از صفوت جام شراب

کین چنین مرآت روشن لایق آن کور نیست

زاهد ما قصه تقلید میگوید بعام

گرچه عذر لنگ می آرد، ولی معذور نیست

بیت معمورست جان قاسمی، ناصح، بدان

بیت معمور تو همچون بیت ما معمور نیست