گنجور

 
قاسم انوار
 

خوش خاطرم که یار مرا گفت: مرحبا

همراه مرحباست صفا در پی صفا

صافی شدست شیشه دل از صفای عشق

ای لطف مرحبای ترا جان و دل فدا!

زاهد، مگو محال که: از عشق توبه کن

من درد عشق را چه کنم، چون برم دوا؟

تقلید گفت: توبه و تحقیق گفت: عشق

مغلوب شد حکایت تقلید غالبا

چون شد یقین که غیر خدا نیست فاعلی

تلقین «مارمیت » بگو «اذ رمیت » را

جانم ز قصهای مکرر ملول شد

ای جان، بیا بماره توحید وانما

دل دولت وصال ترا رایگان نیافت

از بارهای بس که کشیدست بارها

بیرون ز شاهراه موحد سخن مگوی

این بود ابتدا و همینست انتها

چون واردیت نیست، مگو قصه از گزاف

بر شاهراه عشق بخوان رمز «هل اتا»

چندین مگو که: خون دل از دیده ریختم

فرزند حال باش و گذر کن ز ما مضا

قاسم، سخن مگوی ز هجران جان گداز

در ظل عاشقی شو و بگذر ز ماجرا