گنجور

 
نظام قاری
 

جان ما دوری زخاک کوی جانان برنتافت

کوی جانان از لطافت زحمت جان برنتافت

در جواب او

باقزی تن جامه چون با ماه کتان بر نتافت

تافته تاب رخ شرب زرافشان برنتافت

جامه بین در زیر سوزن کوبزانو چون فتاد

در قدمداری وروی از تیرباران برنتافت

مفرش ازعظم سقرلاط و سمور آمد بتنک

بود ملکی مختصر حکم دو سلطان بر نتافت

از مشلشل پیش والا گفت خسقی قصه

رای والا آن سخنهای پریشان برنتافت

چون کشد بر دوش بار یقه مقلب بگو

جامه کز نازکی بار گریبان برنتافت

جامه این لتهاکه از پوشیدن و شستن گرفت

فی المثل گر آستین برتافت دامان برنتافت

گر تحمل برد آفات سماوی را نمد

پوستین باری جفای برف و باران بر نتافت

روزی از سوزن نکرد الا که چون درهم کشید

برگ گل سرتیزی خار مغیلان برنتافت

بی وجود آسترزان تاب یکتائی نداشت

کز قرین خود چو (قاری) بار هجران برنتافت