گنجور

 
غالب دهلوی

کشته را رشک کشته دگرست

من و زخمی که بر دل از جگرست

رمد اجزای روزگار ز هم

روز و شب در قفای یکدگرست

مستی انداز لغزشی دارد

حیف پایی که آفتش ز سرست

ناله را مالدار کرد اثر

دل سختش دکان شیشه گرست

دوستان دشمنند ور نه مدام

تیغ او تیز و خون ما هدرست

پرده عیب جو دریده او

نوک کلکم ز دشنه تیزترست

عقل و دین برده ای دل و جان نیز

آنچه از ما نبرده ای خبرست

شه حریر و گدا پلاس برید

آنچه من قطع کرده ام نظر است

منت از دل نمی توان برداشت

شکر ایزد که ناله بی اثرست

قفس و دام را گناهی نیست

ریختن در نهاد بال و پرست

ریزد آن برگ و این گل افشاند

هم خزان هم بهار در گذرست

کم خود گیر و بیش شو غالب

قطره از ترک خویشتن گهرست

 
 
 
زنده‌رود
شهید بلخی

چون تن خود به برم پاک بشست

از مسامش تمام لؤلؤ رست

عسجدی

آمد آن رگ‌زن مسیح‌پرست

شست الماسگون گرفته به دست

کرسی افکند و برنشست بر او

بازوی خواجه عمید ببست

شست چون دید گفت عز و علا

[...]

مسعود سعد سلمان

تا مرا بود بر ولایت دست

بودم ایزد پرست و شاه پرست

امر شه را و حکم الله را

نبدادم به هیچ وقت از دست

دل به غزو و به شغل داشتمی

[...]

مشاهدهٔ ۱۰ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه