گنجور

 
غالب دهلوی
 

دلم در ناله از پهلوی داغ سینه تابستی

بر آتشپاره ای چسبیده لختی از کبابستی

بهارم دیدن و رازم شنیدن برنمی تابد

نگه تا دیده خونستی و دل تا زهره آبستی

هجوم جلوه گل کاروانم را غبارستی

طلوع نشئه می مشرقم را آفتابستی

فغانم را نوای صور محشر هم عنانستی

بیانم را رواج شور طوفان در رکابستی

ز خاکم ناله می روید ز داغم شعله می بالد

رسیدی گرد راهستی و دیدی اضطرابستی

خطایی سر زد از بی صبری و شرمنده از نازم

به حسرت مردن استغنای قاتل را جوابستی

دلم صبح شب وصل تو بر کاشانه می لرزد

در و بامم به وجد از ذوق بوی رختخوابستی

زهی جان و دلم کز هفت دوزخ یادگارستی

خوشا پا تا سرت کز هشت گلشن انتخابستی

دلم می جویی و از رشک می میرم که در مستی

چرا زان گوشه ابرو اشارت کامیابستی

محبت در بلا اندازه می جوید مقابل را

کتان هوش را مر جلوه گل ماهتابستی

گلویم تشنه و جان و دلم افسرده هی ساقی

بده نوشینه دارویی که هم آتش هم آبستی

سپاس از جامگی خواران استغنای نازستی

شکایت از دعاگویان انداز عتابستی

نگویم ظالمی اما تو در دل بوده ای وانگه

دلی دارم که همچون خانه ظالم خرابستی

منال از عمر و ساز عیش کن کز باد نوروزی

به گلشن جلوه رنگینی عهد شبابستی

طفیل اوست عالم غالب دیگر نمی دانم

گر از خاکست آدم پای نام بوترابستی