گنجور

 
غالب دهلوی
 

گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر هم

در لرزه ز خوی تو نه دم بلکه اثر هم

یارب چه بلایی که دم عرض تمنا

اجزای نفس می خزد از بیم تو در هم

در آینه با خویش طرف گشته ای امروز

هان تیغ نگهدار و بینداز سپر هم

دیدیم که می مستی اسرار ندارد

رفتیم و به پیمانه فشردیم جگر هم

ای ناله نه تنها شب غم گرد ره تست

شبگیر ترا مشعله دارست سحر هم

با گرمی داغ دل ما چاره زبونست

پروانه این شمع بود پنبه مرهم

تا حسن به بی پردگی جلوه صلا زد

دیدیم که تاری ز نقابست نظر هم

چونست که در عرصه دهر اهل دلی نیست

در بحر کف و موج و حبابست و گهر هم

اسکندر و سرچشمه آبی که زلال ست

ما و لب لعلی که شرابست و شکر هم

تنها نه من از شوق تو در خاک تپانم

نشتر به رگ سنگ مزارست شرر هم

آن خانه برانداز به دل پرده نشین ست

ای دیده تو نامحرمی و حلقه در هم

تا بند نقاب که گشوده ست؟ که غالب

رخساره به ناخن صله دادیم و جگر هم