گنجور

 
فیاض لاهیجی

بر گردِ‌رخت سبزه و گل سر زده در هم

دارد چمنت برگ گل و سبزة تر هم

شیرینی و شوری ز شکر خنده و دشمنام

در حلقة لعل تو نمک هست و شکر هم

کوته نکند دست تطاول ز اسیران

زلف تو که از دوش گذشتست و کمر هم

گر صلح نخواهی به من، از جنگ چه مانع

برخیز که ما تیغ نهادیم و سپر هم

مرغانِ چمن، بال به پرواز شکستند

ما را نبود قوّت افشاندن پر هم

از هول شب گور نترسیم که ما را

بسیار شب این طور گذشتست و بتر هم

فیّاض برد دردِ سر از کوی تو فردا

سهلست مدارای تو یک روز دگر هم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
غالب دهلوی

گم گشته به کوی تو نه دل بلکه خبر هم

در لرزه ز خوی تو نه دم بلکه اثر هم

یارب چه بلایی که دم عرض تمنا

اجزای نفس می خزد از بیم تو در هم

در آینه با خویش طرف گشته ای امروز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه