گنجور

 
غالب دهلوی

ای ترا و مرا درین نیرنگ

دهن و چشم و دست و دل همه تنگ

هم تو خود در کمین خویشتنی

ای به رخ ماه و ای به خوی پلنگ

هان مغنی که در هوای شراب

می سرایی غزل به ناله چنگ

زخمه می ریز هم بدین انداز

نغمه می سنج هم بدین آهنگ

فرصتت باد ساقی چالاک

ای به دفع غم ایزدی سرهنگ

شیشه بشکن قدح به خم درزن

تا نگنجد درین میانه درنگ

شود انبان ادیم کو آن فیض؟

گردد انده نشاط کو آن رنگ؟

پرتو خاص در نهاد سهیل

باده ناب در دیار فرنگ

شکوه و شکر هرزه و باطل

غالب و دوست آبگینه و سنگ