گنجور

 
غالب دهلوی
 

به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریق

تجلی تو به دل همچو می به جام عقیق

به راه شوق بر آن آب خون همی گریم

که قطره قطره چو ابرم چکیده از ابریق

به جز دمی نکند خسته ام چو سنگ در آب

هجوم ریزش غمهای سخت و قلب رقیق

به هیچ پایه نگشت اضطرار ما زایل

بود ستاره عاشق در اوج دست غریق

بهانه جوست کرم زانکه در گزارش کار

نبوده حسن عمل بی علاقه توفیق

مرا که ذره لقب داده ای همی رقصم

که نسبتی به زبان تو کرده ام تحقیق

حدیث تشنگی لب به پیر ره گفتم

ز پاره جگرم در دهن نهاد عقیق

به راه کعبه هلاکم نمی کنی باور

تو ای که بیهده باز آمدی ز بیت عتیق

ندیده ای به بیابان به زیر خاربنی

شکسته مشربه آب و پاره ای ز سویق

ترا به پهلوی میخانه جا دهم غالب

به شرط آن که قناعت کنی به بوی رحیق