گنجور

 
غالب دهلوی
 

چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمی آید

به نوعی گفت می آیم که می دانم نمی آید

به ویرانی خشم لیکن جهان چون بی تو ویران است

اگر باشم به چین یاد از بیابانم نمی آید

گذشتم زان که بر زخم دل صد پاره خون گرید

خود او را خنده بر چاک گریبانم نمی آید

روش نگسسته و در سایه دیوار ننشسته

به کویش رشک بر مهر درخشانم نمی آید

دعای خیر شد در حق من نفرین به جان کردن

ز نفرین بس که می رنجد به لب جانم نمی آید

از آن بدخو ندانم چون دهد دلاله در پیدا

نویدی کز نوازش های پنهانم نمی آید

به راه کعبه زادم نیست، شادم کز سبکباری

به رفتن پای بر خار مغیلانم نمی آید

دلش خواهد که تنها سوی من روی آورد لیکن

فریب همرهان دانم ز نادانی نمی آید

دبیرم، شاعرم، رندم، ندیمم شیوه ها دارم

گرفتم رحم بر فریاد و افغانم نمی آید

شود بر هم ولی نز مهر، پندارد که در خوابم

شبی کآواز نالیدن ز زندانم نمی آید

ندارم باده غالب، گر سحرگاهش سر راهی

ببینی مست دانی کز شبستانم نمی آید