گنجور

 
غالب دهلوی
 

چون بپویی به زمین چرخ زمین تو شود

خوش بهشتی ست که کس راه نشین تو شود

لبم از نام تو آن مایه پرستی که اگر

بوسه بر غنچه زنم غنچه نگین تو شود

چون بسنجد که نه آنست بکاهد از شرم

ماه یکچند ببالد که جبین تو شود

صد قیامت بگدازند و به هم آمیزند

تا خمیر دل هنگامه گزین تو شود

تاب هنگامه درد آرم و گویم هیهات

چه کنم تا غم هجر تو یقین تو شود؟

به سخن پیچم و اندوه گسارش گردم

برم از غیر دلی را که حزین تو شود

جلوه جز در دل آگاه سرایت نکند

من در آتش فتم از هر که قرین تو شود

چشم و دل باخته ام داد هنر خواهد داد

آن که چون من همه دان و همه بین تو شود

کفر و دین چیست جز آرایش پندار وجود؟

پاک شو پاک، که هم کفر تو دین تو شود

دوزخ تافته ای هست نهادت غالب

آه از آن دم که دم بازپسین تو شود