گنجور

 
غالب دهلوی
 

تا چند بلهوس می و عاشق ستم کشد

کو فتنه تا به داوری هم علم کشد

دل را به کار ناز چه سرگرم کرده ای؟

یعنی به خویش هم کند و از تو هم کشد

رشک ست و دفع دخل مقدر عتاب چیست؟

بگذار در دلم مژه چندان که نم کشد

صیدت ز بیم جان نرمد بلکه می رود

تا دشت را ز شوق در آغوش رم کشد

دشوار نیست چاره عیش گریزپای

دور قدح چو سلسله گر سر به هم کشد

آنی که تاب جذبه ذوق نگاه تو

رنگ از گل و می از رز و صید از حرم کشد

شوقم که روشناس دل نازنین تست

کی منت نوشتن و ناز قلم کشد

زشت آن که تا ز زحمت پشت و شکم رهد

هم رنج کارسازی پشت و شکم کشد

صهبا حلال زاهد شب زنده دار را

اما به شرط آن که همان صبحدم کشد

از تازگی به دهر مکرر نمی شود

نقشی که کلک غالب خونین رقم کشد