گنجور

 
غالب دهلوی
 

بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا

شد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا

دامن افشاندم به جیب و مانده در بند تنم

وحشتی کو تا برون آرد ز عریانی مرا

وه! که پیش از من به پابوس کسی خواهد رسید

سجده شوقی که می بالد به پیشانی مرا

همچنین بیگانه زی با من دل و جان کسی

بدگمان گردم اگر دانم که می دانی مرا

با همه خرسندی از وی شکوه ها دارم همی

تا نداند صید پرسش های پنهانی مرا

برنیایم با روانی های طبع خویشتن

موج آب گوهر من کرده طوفانی مرا

تا به راهت مردم و یک ره به خاکم نامدی

دوزخی گردیده اندوه پشیمانی مرا

خویش را چون موج گوهر گرچه گرد آورده ام

دل پرست از ذوق انداز پر افشانی مرا

تشنه لب بر ساحل دریا ز غیرت جان دهم

گر به موج افتد گمان چین پیشانی مرا

با سراج الدین احمد چاره جز تسلیم نیست

ور نه غالب نیست آهنگ غزلخوانی مرا