گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای نسیم صبحدم بگذر بخاک درگهی

کز غبارش چشم جان گشتست نورانی مرا

درگه آنکس که تصدیقش کند قاضی عقل

گر کند دعوی که میزیبد جهانبانی مرا

آصف ثانی علاء ملک و دین کز احتشام

یاد داد ایامش ایام سلیمانی مرا

آفتاب ملک و ملت آسمان داد و دین

آنکه آید ذات پاکش ظل یزدانی مرا

چون زمین بوسیده باشی قصه ابن یمین

عرضه کن تا از تو باشد منت جانی مرا

کو بهجرت استجازت کردم از درگاه تو

تا بلطف از تنگنای عیش برهانی مرا

اینسخن دیدم که نامد رأی انور را پسند

وز جبینش گشت پیدا خشم پنهانی مرا

یعلم الله کین از آن کردم که گفتم من کیم

تا بپیش خویش خوانی یا ز پس رانی مرا

ورنه آندم یابم آزادی ز بند روزگار

کز عداد بندگان خویش گردانی مرا

حاش لله کز گدائی درت تا زنده ام

دور گردم ور بود امید سلطانی مرا

هم درینمعنی ز درج غیر دری یافتم

بر فشانم چون بدست آمد بآسانی مرا

خاک درگاه تو نفروشم بملک هر دو کون

آنچنان نادان نیم آخر تو میدانی مرا

جاودان اقبال بادت تا بفضل کردگار

از سپهر ظلم پرور داد بستانی مرا