خوشا آنان که ملک و آب دارند
یو و اوجار و چوم و گاب دارند
برون خانهشان یک خرمن کود
ز سرگین مراعی گشته موجود
همه نرخر ز ماده خر گرفته
ز گاو ماده گاو نر گرفته
چو خورشید آمد اندر برج ماهی
زمین شد از سپیدی در سیاهی
خران بارکش را گاله بندند
به گاله بار کود از چاله بندند
به کود اندر کُنَند اطراف کوشن
چنان کاندر تنِ اَبطال جوشن
پس آنگه خور به برج بره آید
زمینها پُر ز شنگ و تره آید
ز هر سو دنبلان و قارچ خیزد
همه چون کاسه و چون پارچ خیزد
هوا را اعتدال تازه بینی
ز گل بر روی گلشن غازه بینی
برآید ابر و بارد نم به هر دشت
صبا آید به گلشن بهر گلگشت
زمینها شیره دار و نرم گردد
دل مرد کشاور گرم گردد
اول جفتی ز گاوان گرامی
برون آرد ز آسیب جَمامی
وزان پس یو نهد اوجار بندد
کمر را تنگ بهر کار بندد
یکی گوران گرفته بر کف خویش
براند گاو و کوشن را کُنَد خیش
چو فارغ گردد از شخم سه باره
به کوشن افکند تخم بهاره
تموز آید زمینها تشنه گردد
همه خار و خسک چون دشنه گردد
سراسیمه کشاور بیل در دست
ز بالا آب آرد جانب پست
زمینها را حیاتی تازه آرد
به پالیز آب بی اندازه آرد
پس آنگه نوبت پائیز آید
زمینها جمله گندم خیز آید
ز جا خیزد کشاور صبح زودی
به دست آرد یکی داس درودی
دروده، دسته کرده، کاه و دان را
به خرمن آرد آن بار گران را
به چرخ آهنینش خرد سازد
چو باد آید یواشن برفرازد
جدا سازد به باد از کاه دانه
پس آنگه پر کند انبار خانه
پس آنگاهش برد در آسیائی
پر آبی، تیزگردی، نرم سائی
بساید نرم و در تاپوش ریزد
به غربالش کند بانوش بیزد
گزین کرده تغار و لانجینی
دقیق آورده و کرده عجینی
خمیر گندمی را چونه کرده
ز مرغانه بر آن گلگونه کرده
ز مغز کنجد و شملید و خشخاش
زده نقشی بر آن خوشتر ز نقاش
پس آنگه خم شده همچون سیاوش
فرو برده سر اندر بحر آتش
جلایر از پس او بند کرده
لواطی چون نبات و قند کرده
فرو رفته دو سیخ اندر دو تنور
که بادا چشم بد از هردوشان دور
وزان پس کارها از هم گذشته
کمر خالی و نان ها پخته گشته
بت پرخاش جو دشنام گویان
حکایتها ز ننگ و نام گویان
لواش و پنجه کشهای برشته
سپید و پاک چون هوش فرشته
برون آورده و بر خوان نهاده
برای خانه و مهمان نهاده
فغان از یاد ایام جوانی
زمان عیش و عین کامرانی
جلایر را لبی پر باد سردست
به روز و شب همی اوراد کردهست
که داد از پیری و پیزی گشادی
ز باد حیضه و حوش جُسادی
که درد هیضه و زخم بواسیر
جلایر را نمود از زندگی سیر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در این بخش از جلایرنامه، شاعر با سخنانی گزنده، داشتن زمین و دام را مطرح میکند. او نشان میدهد که چگونه جلایر متناسب با فصل، کود در زمین میریزد، شخم میزند، دانه میکارد، به آبیاری میپردازد، درو میکند، با بهره گیری از گاو آهن خرمن میکوبد، گندم به آسیاب میبرد و آرد در تاپو میریزد. سرانجام به یاد جوانی میافتد و از پیری و ناتوانی گلایه سر میدهد.
خوشا کسانی که آب، زمین، یوغ، اوجار، چوم و گاو دارند. (اوجار=چوب گاو آهن؛ چوم=ابزاری چوبی که برای جدا کردن گندم از کاه، به گاو یا اسب میبندند)
بیرون خانهٔشان، از سرگین [چارپایان] چَرا رفته، یک خرمن کود دارند.
خر و گاو نر را از خر و گاو ماده گرفته است.
هنگامی که اسفند ماه فرامیرسد، برفها آب میشوند.
روی خرهای بارکش گاله میبندند و از چاله در گاله کود میریزند.
بر کشتزار کود میریزد؛ انگار که تن جنگجو را با زره بپوشانند.
آنگاه خورشید به برج بره میرسد (بهار میآید) و زمین پر از شنگ و تره میشود.
از هر سو دنبلان (چیزی مانند قارچ) و قارچ میروید؛ انگار که کاسه و پارچ از زمین بیرون آمده باشد.
هوا اعتدال تازهای یافته و گلشن از روی گل، غازه گرفته است.
ابر میشود، نم باران بر هر دشت میبارد و صبا برای گلگشت به گلشن میآید.
زمینها نرم و لطیف میگردند و دل مرد کشاورز گرم میشود.
اول یک جفت از گاوهای عزیزش را از آسیب جَمامی بیرون میآورد؛ یعنی کاری میکند که توان راه رفتن داشته باشند. (جَمام = انسان یا چهارپایی که نتواند زیاد راه برود <فرهنگ نظام، جلد دوم>)
سپس به آنها یوغ و اوجار میزند و کمر همت برای کار میبندد.
[چوبِ] گاوران به دست گرفته، گاو را میراند و زمین را شخم میزند.
پس از سه بار شخمزنی، دانههای بهاری را در زمین میکارد.
با فرارسیدن تابستان، زمینها تشنه میشوند و خار و خسها چون دشنه [بُرنده].
کشاورز سراسیمه بیل در دست، آب را از بالا به پایین میآورد.
به زمینها جان تازه میبخشد و به پالیز (بوستان) آب فراوان میرساند.
آنگاه پاییز فرامیرسد، و زمینها پر از سنبل گندم میشوند.
کشاورز صبح زود از جا برمیخیزد و داس درو به دست میگیرد.
کاه و دانه را درو و دسته دسته میکند و به صورت خرمن درمیآورد.
با چرخ آهنین خرمن را خُرد میکند و با وزش باد، آنرا با شانه (هوچین) به باد میدهد.
[به این ترتیب] کاه را از دانه جدا میسازد، آنگاه انبار خانه را پُر میکند.
سپس آنرا به آسیابی پر آب میبرد که تند میچرخد و نرم میساید (آرد میکند).
آنرا نرم میساید (آرد میکند) و در تاپو میریزد. [بانو] آن را در غربال ریخته و الک میکند. (تاپو=سیلوی خانگی که در گذشته از گل میساختند و گندم یا آرد را در آن انبار میکردند. تاپو دارای دریچه کوچکی در پایین بود.)
[کدبانو] تغار و لانجین مناسبی فراهم میآوَرد و خمیر درست میکند.
[کدبانو] خمیر گندم را چونه میکند و با تخم مرغ روی آنرا گُل میاندازد.
[کدبانو] با دانه کنجد، شنبلید و خشخاش، آنرا–بهتر از یک نقاش–پر نقش و نگار میکند.
سپس [برای پختن نان] سر را چون سیاوش درون تنور آتش فرو میبَرد.
جلایر از پشت به او ... کرده و لواطی مانند قند و نبات ....
دو سیخ در دو تنور فرو رفته، که چشمبد از هر دوی آنها دور باشد!
پس از آن، کارها پا به پای هم پیش میرود؛ هم کمر خالی شده هم نانها آماده!
بتِ پرخاشگر، دشنام میدهد و از ننگ و نام سخن میگوید.
لواش و نان پنجه کشیدهٔ برشته، سفید و تمیز را که مانند روی فرشته است،
برای خانه و مهمان [از تنور] بیرون میآورد.
جوانی کجایی که یادت به خیر! آن زمان خوش گذرانی و کامجویی!
از گذراندن روز و شب به خواندن وِرد، آه سردی بر لب جلایر است.
داد از پیری، سستی، باد معده و حاشیه دلپیچه!
که درد سوء هاضمه و زخم بواسیر، جلایر را از زندگی سیر کرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.