گنجور

 
قاآنی
 

ماه رمضان آمد ای ترک سمنبر

برخیز و مرا سبحه و سجاده بیاور

واسباب طرب را ببر از مجلس بیرون

زان پیش گه ناگاه ثقیلی رسد از در

وان مصحف فرسوده‌که پارینه ز مجلس

بردی به شب عید و نیاوردی دیگر

باز آر و بده تاکه بخوانم دو سه سوره

غفران پدر خواهم و آمرزش مادر

می خوردن این ماه روا نیست‌ که این ماه

فرمان خدا دارد و یرلیغ پیمبر

در روز حرامست به اجماع ولیکن

رندانه توان‌خورد به شب یک دو سه ساغر

بیش از دو سه ساغر نتوان خوردکه تا صبح

بویش رود ازکام و خمارش رود از سر

یا خورد بدانگونه ببایدکه ز مستی

تا شام دگر برنتوان خاست ز بستر

تا خلق نگویند که می خورده فلانی

آری چه خبر کس را از راز مُستّر

من مذهبم اینست ولی وجه میم نیست

وین‌کار نیاید به جز از مرد توانگر

ناچار من و مصحف و سجاده و تسبیح

وان ورد شبانروزی و آن ذکر مقرر

و آن خوب ‌دعایی‌که ابوحمزه همی‌خواند

ما نیز بوانیم به هر نیمه شب اندر

ای دوست حدیثی عجبت باز نمایم

از حال یکی واعظ محتال فسونگر

دی واعظکی آمد در مسجد جامع

چون برف همه جامه سفید از پا تا سر

تسبیحک زردی به‌ کف از تربت خالص

مهری به بغل صد درمش وزن فزونتر

دو آستی خرقه نهاده ز چپ و راست

زانگونه ‌که خرطوم نهد پیل تناور

تحت الحنکی از بر دستار فکنده

چون جیب افق از بر گردون مدور

داغی به جبن برزده از شاخ حجامت

کاین جای سجودست ببینید سراسر

چشمیش ‌به سوی ‌چپ و چشمی به ‌سوی راست

تا خود که سلامش‌ کند از منعم و مضطر

زانسان‌که خرامد به رسن مرد رسن‌باز

آهسته خرامیدی و موزون و موقر

در محضر عام آمد و تجدید وضو کرد

زانسان‌که بود قاعده در مذهب جعفر

وز آب به بینی زدن و مضمضهٔ او

گر می‌بدهم شرح دراز آید دفتر

باری به شبستان شد و در صف نخستین

بنشست و قران خواند و بجنباند همی سر

فارغ نشده خلق ز تسلیم و تشهد

برجست چو بوزینه و بنشست به منبر

وانگه به سر وگردن و ریش و لب و بینی

بس عشوه بیاورد و چنین‌کرد سخن سر

کای قوم سر خار بیابان‌که‌کند تیز

وآن بعرهٔ بز راکه‌کندگرد به معبر

وان گرز گران را که سپردست به خشخاش

وان قامت موزون زکجا یافت صنوبر

بر جیب شقایق که نهد تکمهٔ یاقوت

بر تارک نرگس‌که نهد قاب مزعفر

القصه بترسید ز غوغای قیامت

فی‌الجمله بپرسید ز هنگامهٔ محشر

و آن کژدم و ماران که چنینند و چنانند

نیش و دمشان تیزتر از ناچخ و خنجر

و آن‌ گرزهٔ آتش که زند بر سر عاصی

آن لحظه ‌که در قبر نکیر آید و منکر

زان موعظه مردم همه از هول قیامت

گریان و من از خنده چوگل با رخ احمر

خندیدم و خندیدنم از بهر خدا بود

زیراکه بد آن موعظه مکذوب و مزور

وعظی‌که بود بهر خدا با اثر افتد

وز صفوت او تازه شود قلب مکدر

گفتم برم این قصه به دیوان عدالت

تا زین خبر آگاه شود شاه مظفر

دارای جوانبخت محمد شه غازی

سلطان عجم ماه امم شاه سخنور

دولت چمنی تازه و او سرو سرافراز

شوکت فلکی روشن و او ماه منور

شاها تو سلیمانی و بدخواه تو هدهد

هدهد نشود جفت سلیمان به یک افسر

خنجر چه زنی بر تن بدخواه‌ که در رزم

هر موی زند بر تنش از خشم تو خنجر

گر آیت حزم تو نگارند به‌کشتی

از بهر سکونش نبود حاجت لنگر

هر باز که بر ساعد جود تو نشیند

زرین شودش چنگل و سیمین‌ شودش بر

هر نخل‌که در مغرن فضل تو نشانند

زمرد شودش شاخ و زبرجد بودش بر

قاآنی تا چندکنی هرزه‌درایی

هشدار که آزرده شود شاه هنرور

بس کن به دعاکوش و بگو تاکه جهانست

سالار جهان باد شهنشاه فلک‌فر

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: قاآنی نشر نگاه | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.