گنجور

 
فضولی

چه گونه فاش نگردد غم نهانی ما

بشرح حال زبانیست بی زبانی ما

برون مباد زمانی ز جان ما غم یار

که در بلا غم یارست یار جانی ما

در سرشک بپای تو ریختیم و خوشیم

که صرف راه تو شد نقد زندگانی ما

شکست بار غمت قد ما چه سنگ دلی

که هیچ رحم نکردی به ناتوانی ما

زمانه دشمن ما گشت در غمت گویا

که رشک برد بر ایام شادمانی ما

شدیم سالک راه وفات لیک چه سود

که عمر تاب ندارد به همعنانی ما

رسیده ایم فضولی ز فیض عشق کام

بس است درد و غم اسباب کامرانی ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حزین لاهیجی

به هند، گشته زمین گیر، ناتوانی ما

رسیده است به شب، روز زندگانی ما

به ما قفس وطنان، نوبهار می خندد

خزان رسید و نشد فصلگل فشانی ما

کنار و جیب دو عالم به دست چاک افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه