گنجور

 
فضولی

چو از غم کنم چاک پیراهنم را

ز مردم کند اشک پنهان تنم را

چه سان با قد خم کنم عزم کویش

گرفتست خار مژه دامنم را

غمت دانه ها می فشاند ز چشمم

بباد فنا می دهد خرمنم را

نیامد ز دست تو ای من غلامت

که در طوق ساعد کشی گردنم را

ز هر سو ره آرزو بست بر من

سرشکم که بگرفت پیرامنم را

مبین محتسب تند در ساغر می

مکن تیره آیینه روشنم را

ز غم مرده ام ماتم خویش دارم

فضولی ملامت مکن شیونم را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

چو افکنده ببیند در خون تنم را

کنید آفرین ترک صید افکنم را

نیاید گر از دیده سیلی دمادم

که شوید ز آلودگی دامنم را

ور از خاک آتش علم برنیاید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه