ای دل بسی ز محنت هجران نمانده است
خوش باش کین معامله چندان نمانده است
جان را ز بیم هجر بجانان سپرده ام
هجری میانه من و جانان نمانده است
از اشک چشم تر زده آبی بر آتشم
سوزی که داشت سینه سوزان نمانده است
امیدواریی که دل از یار داشت هست
اندیشه که بود ز حرمان نمانده است
شکر خدا ز درد سرم رسته اند خلق
در من ز ضعف طاقت افغان نمانده است
دوران نموده است مداری بکام دل
دل را شکایت از غم دوران نمانده است
حیران آن جمال نه چشم منست و بس
چشمی نمانده است که حیران نمانده است
جان دادنم به مژده وصل تو آرزوست
با آنکه در فراق توام جان نماند است
دارم فضولی از غم عالم فراغتی
گویا دلی که بود مرا آن نمانده است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و رنج ناشی از جدایی و فراق از محبوب است. شاعر بیان میکند که با وجود شدت احساسات و غمهای گذشته، دیگر چیزی از آن محنت باقی نمانده و تنها امید به وصال محبوبش را در دل دارد. او از بیتابیاش، سوختن از عشق و نبودنی که به دلیل فراق احساس میکند، صحبت میکند. در نهایت، شاعر از فقدان امید و شادی در زندگی ابراز ناراحتی میکند و حس میکند که دیگر کفایت دلتنگی و بیتابی برایش نمانده است. پیام کلی شعر نشاندهندهی ناامیدی و استغاثه به عشق است.
هوش مصنوعی: ای دل، دیگر از درد جدایی چیزی نمانده است، خوشحال باش که این وضعیت نیز زیاد ادامه نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از جدایی، جانم را به محبوب سپردهام و هیچ فاصلهای میان من و او وجود ندارد.
هوش مصنوعی: از اشک چشمم بر آتش دل نداشتهام، دیگر آن سوز و سوزش سینهام باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: دل به یار خود امید داشت و دیگر از اندیشههای ناشی از بیخبری و غم نمانده است.
هوش مصنوعی: سپاس خدا را که از درد و رنج من رهایی یافتهاند، مردم از من به خاطر ناتوانیام دیگر ناله و فریاد نمیکنند.
هوش مصنوعی: زمان مداری را سپری کرده است و دل دیگر نمیتواند از غم روزگار شکایت کند، زیرا چیزی از غمها باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: من حیران زیبایی او هستم، اما تنها چشم من نیست که در حیرت مانده؛ همه چشمها، در برابر آن زیبایی، حیرتزدهاند.
هوش مصنوعی: من جانم را فدای خوش خبری وصالت میکنم، با این حال که در جدایی تو به جایی رسیدهام که دیگر جانم باقی نیست.
هوش مصنوعی: من از غمهای دنیا بیخبر شدهام، گویی دلآرامی که曾 در من بود، دیگر در دسترس نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درد مرا بگیتی دارو پدید نیست
دردی که از فراق بود درد بی دواست
گنجی است عاشقان را صبر ار نگه کنی
کو روی زرد سرخ کند پشت گوژ راست
ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست
دایم ترا بفضل و بآزادگی هواست
از کوشش تو شاه، بهر جای هیبتست
وز بخشش تو میر بهر خانه یی نواست
فضل ترا همی نبود منتهی پدید
[...]
این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست
یا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست
لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش
ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست این»
[...]
ای با خدای و با همه خلق خدای راست
از داد و راستی همه پیروزئی تراست
ملک تو همچو رنج بداندیش تو فزون
رنج تو همچو ملک بداندیش تو بکاست
طبع تو پاک و جان تو پاک و تن تو پاک
[...]
اندر تنور روی چو سوسن فرو بری
چون شمع و گل برآری بازار تنور راست
تا بر سر تنوری می ترسم از تو ز انک
طوفان نوح گاه نخست از تنور خاست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.