گنجور

 
فضولی

ای دل بسی ز محنت هجران نمانده است

خوش باش کین معامله چندان نمانده است

جان را ز بیم هجر بجانان سپرده ام

هجری میانه من و جانان نمانده است

از اشک چشم تر زده آبی بر آتشم

سوزی که داشت سینه سوزان نمانده است

امیدواریی که دل از یار داشت هست

اندیشه که بود ز حرمان نمانده است

شکر خدا ز درد سرم رسته اند خلق

در من ز ضعف طاقت افغان نمانده است

دوران نموده است مداری بکام دل

دل را شکایت از غم دوران نمانده است

حیران آن جمال نه چشم منست و بس

چشمی نمانده است که حیران نمانده است

جان دادنم به مژده وصل تو آرزوست

با آنکه در فراق توام جان نماند است

دارم فضولی از غم عالم فراغتی

گویا دلی که بود مرا آن نمانده است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

درد مرا بگیتی دارو پدید نیست

دردی که از فراق بود درد بی دواست

گنجی است عاشقان را صبر ار نگه کنی

کو روی زرد سرخ کند پشت گوژ راست

فرخی سیستانی

ای فعل تو ستوده و گفتارهات راست

دایم ترا بفضل و بآزادگی هواست

از کوشش تو شاه، بهر جای هیبتست

وز بخشش تو میر بهر خانه یی نواست

فضل ترا همی نبود منتهی پدید

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

این تخت سخت گنبد گردان سرای ماست

یا خود یکی بلند و بی‌آسایش آسیاست

لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویش

ایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»

داناش گفت «معدن چون و چراست این»

[...]

قطران تبریزی

ای با خدای و با همه خلق خدای راست

از داد و راستی همه پیروزئی تراست

ملک تو همچو رنج بداندیش تو فزون

رنج تو همچو ملک بداندیش تو بکاست

طبع تو پاک و جان تو پاک و تن تو پاک

[...]

مسعود سعد سلمان

اندر تنور روی چو سوسن فرو بری

چون شمع و گل برآری بازار تنور راست

تا بر سر تنوری می ترسم از تو ز انک

طوفان نوح گاه نخست از تنور خاست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه