باز خونبارست مژگانم نمیدانم چرا
اضطرابی هست در جانم نمیدانم چرا
عالمی بر حال من حیران و من بر حال خود
ماندهام حیران که حیرانم نمیدانم چرا
روزگاری شد که بدحال و پریشانم ولی
بس که بدحال و پریشانم نمیدانم چرا
یار میدانم که میداند دوای درد من
لیک میگوید نمیدانم نمیدانم چرا
نی وصالم میرهاند از مصیبت نی فراق
در همه اوقات گریانم نمیدانم چرا
نیست کاری کآید از من هر طرف بیاختیار
میدواند چرخ گردانم نمیدانم چرا
درد خود را گرچه میدانم فضولی مهلک است
فارغ از تدبیر درمانم نمیدانم چرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات آشفته و ناراحت خود سخن میگوید. او نمیداند که چرا در دلش اضطراب و ناگواری وجود دارد و در حالتی از حیرت به سر میبرد. با وجود اینکه زمان زیادی است که در وضعیتی بدحال و پریشان قرار دارد، نمیتواند دلیل آن را بفهمد. او به یاری معشوقش امید دارد، اما معشوق به او میگوید که نمیداند چگونه میتواند به او کمک کند. شاعر در همه لحظات غمناک است و احساس میکند که تمام کارهایش بدون اختیار انجام میشود. همچنین، او از بررسی درد خود میداند که فضولی خطرناک است، ولی در آخر نمیتواند از دردش رهایی یابد و احساس درماندگی میکند.
هوش مصنوعی: چشمهایم دوباره پر از اشک شده است و نمیدانم چرا اینقدر در درونم احساس نگرانی و اضطراب دارم.
هوش مصنوعی: یک نفر با تعجب به وضعیت من نگاه میکند و من هم از وضع خودم گیج و سرگردان هستم، اما نمیدانم چرا اینقدر گیج هستم.
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که حال خوبی ندارم و بسیار پریشانم، اما به قدری در این وضعیت قرار دارم که حتی نمیدانم چرا اینطور شدهام.
هوش مصنوعی: دوستم میدانم که میداند چگونه میتواند به من کمک کند و دردهای مرا تسکین بخشد، اما او به من میگوید که نمیداند، نمیدانم چرا اینگونه میگوید.
هوش مصنوعی: نی که با آن مینوازم، من را از درد و سختیها رها میکند، اما از جدایی همواره در حال گریه هستم و نمیدانم چرا این احساس در من وجود دارد.
هوش مصنوعی: هیچ کاری از من برنمیآید، اما در همه جا بهطرز غیرقابل کنترلی چرخ زندگیام در حال چرخش است و نمیدانم چرا اینگونه است.
هوش مصنوعی: من به دردی که دارم آگاه هستم، اما میدانم که بیملاحظگی در این مورد خطرناک است. با این حال، نمیدانم چرا نمیتوانم راه حلی برای درمان خود پیدا کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چند روزی شد که حیرانم نمیدانم چرا
رفت بیرون از بدن جانم نمیدانم چرا
در شگفت استم که همچون صبح بیخود دمبهدم
چاک میگردد گریبانم نمیدانم چرا
گشتهام با آنکه چون ماهی شناور در سرشک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.