گنجور

 
فضولی

زین ندامت که نشد خاک درت مسکن من

اشک از چهره جان شست غبار تن من

حیرت لعل تو بردم بلحد نیست عجب

گر شود گلخنی از آتش دل مدفن من

گردباد غم و گرداب بلا نیست شوند

چند گردند درین بادیه پیرامن من

ذوق دیدار تو آیینه چه ادراک کند

روی چون مه منما جز بدل روشن من

نیست از ضعف بدن ناله من می ترسم

که فتد طوق غمت بی خبر از گردن من

رشته شمع شبستان غمم در آتش

من نه مجروحم و پرخون شده پیراهن من

چون نمیرم من ازین غصه فضولی که ز غم

مردم و یار ندارد خبر از مردن من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صفایی جندقی

سوخت در آتش دل یاد برت خرمن من

برد سیل مژه برتاب رخت گلشن من

نخل بالای تو انگیخته کرد از تن من

خار سودای تو آویخته در دامن من

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه