گنجور

 
فضولی

اسیر دام زلفم کرده بر گرد سرگردان

چو گردانیده سرگشته ام سرگشته تر گردان

من از جان ناامیدم تیر خود بر من مکن ضایع

اگر داری دوایی صرف بیمار دگر گردان

در آور جلوه تا خون دل ما ریزد از مژگان

نهال ناامیدیهای ما را بارور گردان

بده تار شعاع دیده را پیوند با زلفت

زمانی رشته آن زلف را مد نظر گردان

کمال حسن می خواهی مگردان روی از عاشق

مه رخسار خود را مطرح نور بصر گردان

سواد چشم تر بگداخت از برق غم هجرت

بیا و خال مشگین را سواد چشم تر گردان

ز دوران مخالف چند درد سر کشد ساقی

فضولی را به یک جام لبالب بی خبر گردان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردان

بیا، ای ترک و چوگانی بدین سرگشته در گردان

همه شب جان من گردانست گرداگرد رخسارت

بدانگونه که باشد گرد گل باد سحر گردان

سرت گردم، زمانی گوش کن بر ناله های من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه