گنجور

 
فضولی

روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایم

سویت از بیم رقیبانت گذر کم کرده ایم

ناله ما را از سگان کوی او شرمنده داشت

زین خجالت درد سر زان خاک در کم کرده ایم

همعنان ماست غم تا رفته ایم از کوی تو

در جهان زین ناملایم تر سفر کم کرده ایم

بی رخت قطع نظر از دیدن عالم نکرد

زین سبب از مردم دیده نظر کم کرده ایم

کم نشد دور از تو آب چشم ما معذور دار

گر غبار درگهت از چشم تر کم کرده ایم

غیر افغان نیست بر یاد سگانت کار ما

تا جدایم از درت کار دگر کم کرده ایم

تا جدایم از در جانان فضولی چون سکان

بی فغان و ناله شامی را سحر کم کرده ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

ما نظر جز بر تبان سیمبر کم کرده‌ایم

وز بتان سیمبر قطع نظر کم کرده‌ایم

زاهدا از ما مجو بسیار آیین صلاح

عشق بازانیم ما کار دگر کم کرده‌ایم

کرده ایم اندیشه بسیار در هر کار لیک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه