گنجور

 
فضولی

خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنم

سر چون حباب صبحدم از خون برون کنم

گفتم هوای عشق تو بیرون کنم ز دل

دل را سر اطاعت من نیست چون کنم

تا کی بیاد عارض گلگون گلرخان

رخسار خود بخون جگر لاله گون کنم

بر زخم سیه پنبه نه از بهر مرهم است

خواهم که سوز آتش دل را فزون کنم

سودای دل بذکر لبت کم نمی شود

دیوانه را چه فایده گر صد فسون کنم

دیوانه را بهر دو جهان اجتناب نیست

ناصح ز عقل نیست که ترک جنون کنم

ریزم بخاک سینه فضولی ز دیده آب

باشد که دفع آتش سوز درون کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

جز غم چو نیست حاصل ایام چون کنم

تا کی دو دیده در غم او پر ز خون کنم

تا کی ز دیده اشک چو سیماب بفکنم

تا چند من به غصّه دوران زبون کنم

تا کی غم زمانه بی مهر دون خورم

[...]

هلالی جغتایی

دل را ز چاک سینه توانم برون کنم

غم را ز دل برون نتوان کرد، چون کنم؟

خواهم ز دل برون کنم این درد را ولی

در جان درون شود اگر از دل برون کنم

هر محنت از تو موجب چندین محبتست

[...]

یغمای جندقی

زاین پس به دامن از غم دل لخت خون کنم

باشد بدین وسیله غم از دل برون کنم

از بس رمیده خاطره از ذوق بی حضور

ساقی گرم پیاله دهد سرنگون کنم

خواهم هزار چشم و بهر چشم چشمه ها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه