گنجور

 
فضولی

جان را به لعل چون شکرت تا سپرده‌ام

دیدست لذتی که من از رشک مرده‌ام

شوق تو رهنمای وجودم شد از عدم

نی من به اختیار خود این ره سپرده‌ام

در غربت وجود که وادی حیرتست

جز درگه تو راه به جایی نبرده‌ام

نقد سرشکم از در انجم زیاده است

شب‌های غم همین و همان را شمرده‌ام

بهر قبول نقش خطت نقش غیر را

عمریست از صحیفه خاطر سترده‌ام

ساقی بیا که باز می نابم آرزوست

تا کی غم زمانه بدارد فسرده‌ام

در پرده‌های دیده فضولی نماند نم

از بس که بهر گریه دمادم فشرده‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سوزنی سمرقندی

ایزد چو مرده خواند مر آن را که مرد نیست

من نیز خویشتن را مرده شمرده‌ام

از اعتقاد پاک وز ایمان پر خلل

بر مرگ دل نهاده‌ام و دین سپرده‌ام

دشمن به دوستان خبر افکند مرگ من

[...]

خاقانی

خاقانیا به کعبه قسم یاد کن که من

زانگه که کعبه‌وار در این سبز پرده‌ام

گرچه ز هر چه دوست بد آزار دیده‌ام

ورچه ز هر که خصم بد آسیب خورده‌ام

در کار هیچ دوست منافق نبوده‌ام

[...]

بیدل دهلوی

در راه عشق توشهٔ امنی نبرده‌ام

از دیر تا به ‌کعبه همین سنگ خورده‌ام

هستی جنون معاملهٔ صبح و شبنم است

اشکی چکیده تا رگ آهی فشرده‌ام

محمل کش تصور خلد انتظار کیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه