جان را به لعل چون شکرت تا سپردهام
دیدست لذتی که من از رشک مردهام
شوق تو رهنمای وجودم شد از عدم
نی من به اختیار خود این ره سپردهام
در غربت وجود که وادی حیرتست
جز درگه تو راه به جایی نبردهام
نقد سرشکم از در انجم زیاده است
شبهای غم همین و همان را شمردهام
بهر قبول نقش خطت نقش غیر را
عمریست از صحیفه خاطر ستردهام
ساقی بیا که باز می نابم آرزوست
تا کی غم زمانه بدارد فسردهام
در پردههای دیده فضولی نماند نم
از بس که بهر گریه دمادم فشردهام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر عاطفی عمیق از عشق و longing (دلتنگی) است. شاعر از زیبایی و محبت معشوق خود سخن میگوید و به شدت تحت تأثیر آن قرار دارد. او مینویسد که عشق او را از هیچ به وجود آورده و در مسیر عشقش، در غربت و حیرت به دنبال راهی جز درگاه معشوق نیست. شاعر از اشکهایش به عنوان نشانهای از غم و رنجی که تحمل کرده صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که در جستجوی نوشیدنی ناب است تا بتواند از غم دنیا رهایی یابد. در نهایت، او به شدت احساساتش را در کلمات بیان میکند و نشان میدهد که گریه و غمهایش ناشی از عشق و یادآوری معشوق است.
هوش مصنوعی: من جانم را مانند شکر به لعل (جوهر قیمتی) سپردهام و از آن لذتهایی را دیدهام که باعث حسادت مردگان شده است.
هوش مصنوعی: آرزو و محبت تو باعث شد که به زندگی و وجودم معنا پیدا کند. من از هیچ و عدم به این مسیر آمدهام و این راه را به انتخاب خودم ادامه میدهم.
هوش مصنوعی: در دوران تنهایی و سردرگمی، جز به درگاه تو هیچکجا نتوانستهام بروم.
هوش مصنوعی: سرما و غم زندگی به اندازهای بر من فشار آورده که اشکهایم را میتوانم به حساب شبهای سختی که گذراندهام بگذارم. در واقع، شبهای غم و اندوه من قابل شمارشاند و برآورد غم و درد در زندگیام بسیار بیشتر از اشکهایم است.
هوش مصنوعی: برای اینکه اثر نوشتهات را بپذیرم، عمری است که هر گونه تصویر دیگر را از ذهنم پاک کردهام.
هوش مصنوعی: ای ساقی، بیا و دوباره به من شراب ناب بده، چون هنوز آرزو دارم. تا کی باید غم و اندوه دنیا مرا غمگین و بیحال نگه دارد؟
هوش مصنوعی: نگاه کردن به اطراف دیگر برایم ممکن نیست؛ چون به قدری در حال گریه و اندوه هستم که هر قطره اشک را به سختی نگه داشتهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ایزد چو مرده خواند مر آن را که مرد نیست
من نیز خویشتن را مرده شمردهام
از اعتقاد پاک وز ایمان پر خلل
بر مرگ دل نهادهام و دین سپردهام
دشمن به دوستان خبر افکند مرگ من
[...]
خاقانیا به کعبه قسم یاد کن که من
زانگه که کعبهوار در این سبز پردهام
گرچه ز هر چه دوست بد آزار دیدهام
ورچه ز هر که خصم بد آسیب خوردهام
در کار هیچ دوست منافق نبودهام
[...]
در راه عشق توشهٔ امنی نبردهام
از دیر تا به کعبه همین سنگ خوردهام
هستی جنون معاملهٔ صبح و شبنم است
اشکی چکیده تا رگ آهی فشردهام
محمل کش تصور خلد انتظار کیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.